
حسرت بوسه ی لبهای تو را به جهان دگری خواهم برد و اندر این حسرت بی وقفه مدام همه شب خون جگر خواهم خورد آه ای گمشده ی شبهایم تو ندانی که چقدر تنهایم بی تو ایام چه بی تاب گذشت تنگ و تاریک شده دنیایم روز اول که تو را میدیدم به خودم ، حال خودم خندیدم عشق اما به سرم آن آورد که دگر جای دگر نشنیدم کوه صبرم که فروپاشی من جز به تجدید ملاقات تو نیست که در آن روز تو خواهی دانست عاشق خسته دلت بهر چه زیست من اگر تا به کنون سر پایم شوق دیدار تو بر پایم داشت ورنه با رفتن تو سیل غمت مرگ را در دل من جای گذاشت ح.س 1396/5/6 + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۷ساعت17:16 توسط | ...
ادامه مطلب
از عشق چه داغ ها که دیدیم از عشق چه زخم ها که خوردیم صدبار در آستانه ی مرگ رفتیم ز غم ولی نمردیم ما در پس عشق گریه کردیم با بغض نهان نزاع کردیم در روز فراق سرد و آرام لبخند زنان وداع کردیم از ساحل آرزو گذشتیم تنهایی خود نظاره کردیم در کشتی بیکسی کسی را بدرود کنان اشاره کردیم ... ح.س 1395/12/12 + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۹ساعت1:32 توسط | ...
ادامه مطلب
وقتی تو رفتیدر آن غروب بیکسی سر در گریبانتنها میان خاطرات تو نشستمهمچون بلورین جام امید وصالتبا رفتنت خوردم زمین ، در خود شکستمدیوار آمالی که با یادت بنا شدبا دست خود از ریش و بن از هم گسستمبعد تو درب شهر ویران دلم رازنجیر و غل کردم به روی کس ببستمرفتی ولی من سالها هنگام مغربدر سوگ آن مرداد ماه تلخ هستم ؛وقتی تو رفتیپشت سرت شور و شعف یکبارگی رفتسر زندگی رفتآسودگی رفتخواب خوش و روی خوش از من جملگی رفتشاید که بعد رفتنت آرام جانمدر یک سخن دیگر تمام « زندگی » رفت .ح.س1392/9/16 ...
ادامه مطلب
همان بهتر که آن عشق من و تو میان دفتر شعری بماند که شاید روزگاری ، ناشناسی بیاید قصه ی ما را بخواند بخواند تا بداند بازی عشق بشر را تا کجاها میکشاند همان بهتر که راز بین ما را کسی جز خالق یکتا نداند ح.س 1394/8/20 ...
ادامه مطلب