
حسرت بوسه ی لبهای تو را به جهان دگری خواهم برد و اندر این حسرت بی وقفه مدام همه شب خون جگر خواهم خورد آه ای گمشده ی شبهایم تو ندانی که چقدر تنهایم بی تو ایام چه بی تاب گذشت تنگ و تاریک شده دنیایم روز اول که تو را میدیدم به خودم ، حال خودم خندیدم عشق اما به سرم آن آورد که دگر جای دگر نشنیدم کوه صبرم که فروپاشی من جز به تجدید ملاقات تو نیست که در آن روز تو خواهی دانست عاشق خسته دلت بهر چه زیست من اگر تا به کنون سر پایم شوق دیدار تو بر پایم داشت ورنه با رفتن تو سیل غمت مرگ را در دل من جای گذاشت ح.س 1396/5/6 + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۷ساعت17:16 توسط | ...
ادامه مطلب